مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

189

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

ألّا تقضي الأمور دوني ، وعلى أن أكونَ في أوّلِ مَنْ تأذَن له ، وإذا ظهرتَ استعنتَ بي على أفضلِ عملك . فقال له ابن الزّبير : أبايعكَ على كتاب اللَّه وسنّة نبيِّه ( ص ) . فقال : وشرّ غلماني أنتَ مبايعة على كتاب اللَّه وسنّة نبيّه ( ص ) ، ما لي في هذا الأمر من الحظِّ ما ليس لأقصى الخلق منك ؛ لا واللَّه لا ابايعكَ أبداً إلّاعلى هذه الخصال . قال عبّاس بن سهل : فالتقمتُ أذنَ ابن الزّبير ، فقلتُ له : اشترِ منهُ دينَه حتّى ترى من رأيك ؛ فقال له ابن الزّبير : فإنّ لكَ ما سألتَه . فبسطَ يده فبايعه . « 1 » « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 571 - 575

--> ( 1 ) - أبو مخنف گويد : « وچون روز سوّم شد ، مختار سوى حجاز رفت . » ابن‌عرق وابستهء ثقيف گويد : از حجاز مىآمدم ، وقتي به بسيطه رسيدم ، آن سوى واقصه مختار بن ابىعبيد را ديدم كه به‌آهنگ حجاز برون شده بود واين به وقتي بود كه ابن‌زياد أو را رها كرده بود . چون بديدمش ، خوش‌آمد گفتم ونزديك وى رفتم . چون پلك وى را وارونه ديدم ، انا للَّه‌گفتم وپس از همدردى بدو گفتم : « خدايت بد ندهد چشمت چه شده ؟ » گفت : « روسپى زاده با چوب به چشم من زد وچنين شد كه مىبينى . » گفتم : « انگشتانش عاجز شود ! » مختار گفت : « خدايم بكشد اگر انگشتان ورگ‌ها واعضايش را قطعه قطعه نكنم . » گويد : « از گفتار وى در شگفت شدم وگفتم : از كجا چنين دانسته‌اى . » گفت : « همين است كه مىگويم ، به ياد داشته باش تا درستى آن را ببينى . » گويد : آن‌گاه در بارهء عبداللَّه بن زبير از من پرسيد . گفتمش : « به خانه پناه برده ومىگويد پناهنده پروردگار اين خانه‌ام . مردم مىگويند كه محرمانه بيعت مىگيرد وچنان پندارم كه اگر نيرو گيرد ومردان كافى بيابد ، مخالفت آشكار مىكند . » گفت : « بله ، در اين ترديد نيست . اكنون مرد عرب اوست ، اگر به دنبال من آيد وسخن مرا گوش گيرد ، كار كسان را عهده كنم واگر نكند ، من از هيچ‌يك از عربان كم‌تر نيستم . اى ابن عرق ! فتنه غريده ، رخ نموده گويى رسيده ونيش خود را بند كرده ، باشد تا اين را در جايى ببينى وبشنوى كه نمودار شده‌ام وگويند مختار با گروهى از مسلمانان به‌خون‌خواهى مظلوم‌شهيد ، مقتول دشت طف ، سرور مسلمانان وپسر سرورشان حسين بن علي ، برخاسته [ است ] . قسم به پروردگارت كه به قصاص قتل وى ، به تعداد كساني كه به عوض خون يحيى بن زكريا كشته شدند ، خواهم كشت . » گويد : گفتم : « سبحان اللَّه ، اين اعجوبه‌اى است با قصهء قديم . » گفت : « همين است كه مىگويم ، به خاطر داشته‌باش تا درستى آن را ببينى . » آن‌گاه مركب خويش را